تبليغاتX
طوفان عشق

طوفان عشق
ماییم و نوای بینوایی،بسم الله اگر حریف مایی
درود

نمیدونم چرا اصلا حال و حوصله ی وبلاگ نویسی ندارم.حتی حوصله ی سرزدن و خوندن نظرات رو هم نداشتم...

از همه ی دوستانی که پیگیر نبودنم بودن ممنونم.حداقل لطف این غیبت صغری این بود که بدونم هنوز هستند کسانی که بودن و نبودن من براشون اهمیت داره...

و از تمام عزیزانی که در این مدت با نظرات گرم و صمیمی و بعضا آبدار!!! حقیر رو مستفیض فرمودند هم سپاسگذارم.

در حال حاضر مشغول جمع آوری اشعار قابل چاپم هستم.شاید خدا لطفی کند و ماهم  بتوانیم کتابی روانه بازار آشفته ی ادبیات کنیم!

هرچه خدا خواست همان میشود...

بدرود

[ سه شنبه 23 اسفند1390 ] [ 11:35 ] [ محمد صالح زارع ]
محرم گذشت،

نزدیک به یک دهه از ماه صفر هم گذشت،

و من هیچ شعر یا مطلبی آپ نکردم.

دلیلش هم...

ارباب دوباره آمدم با قلمم

لطفی بنما و یک شب جمعه،حرم...

[ دوشنبه 12 دی1390 ] [ 16:37 ] [ محمد صالح زارع ]
قد قامت است قد تو از بس که دیدنی ست


وصلت به قیمت نفس و جان خریدنی ست


حس ثواب نافله بین لبان توست


بعد از نماز شب لب میگون چشیدنی ست...

[ سه شنبه 29 شهریور1390 ] [ 8:39 ] [ محمد صالح زارع ]
فرمود خدا که مرکز عالم باش


انسان تو بیا تجلی اعظم باش


من با نظر خدا مخالف هستم


اندازه ی این خریتت آدم باش!!!

[ یکشنبه 27 شهریور1390 ] [ 14:11 ] [ محمد صالح زارع ]

ما چشم به فردای جهان دوخته ایم


از بی پدری حکایت آموخته ایم


گفتند که نسل قبل ما سوخته است


پس ما همگی نسل پدر سوخته ایم!!!

[ یکشنبه 27 شهریور1390 ] [ 12:14 ] [ محمد صالح زارع ]
...و


"طوفان عشق"

             

یک ساله شد...

[ یکشنبه 16 مرداد1390 ] [ 15:23 ] [ محمد صالح زارع ]
برداشت من از عاشقی.......


خرداد 88


یاد داری گفتم عاشقان بدبختند؟


و تاسف خوردم،


دوش وقتی دیدم،


عاشقان با همه ی جاه و جلال


چون گدا منت معشوق کشند؟


اینک اما نادم


حرف خود پس گیرم!


عاشقی شیرین است


عاشقی یک دین است


و اصولش چو گدا منت معشوق کشیدن باشد!


آسمان ناز نکن!


آبی و سرخ و سیاه تو برایم "هیچ " است!


تا که چشمان نگارم آبی،


لب او سرخ،


و زلف یارم


مشکی و پر پیچ است.


عاشقان خوشبختند...

[ یکشنبه 16 مرداد1390 ] [ 15:17 ] [ محمد صالح زارع ]

برداشت من از عاشقی..........

خرداد 85


آسمان ناز نکن!


آبی و سرخ و سیاه تو برایم درد است


چهار فصلت سرد است!!


زیر این سقف بلند


هرکه دیدم جلب و نامرد است!!


زیر سقف آبی ات بود که عاشق گشتم


پر پرواز گشودم همه جا را گشتم


قبل از این پروازم


با خودم میگفتم:


عاشقان خوشبختند


از غم و غصه ی دنیا نه نصیبی دارند


خوش به حالشان همه یار و حبیبی دارند!


بعد از این پروازم


خوب اما دیدم:


عاشقان مستحق تحقیرند!!!


و تاسف خوردم


دوش وقتی دیدم


عاشقان با همه ی جاه و جلال


چون گدا منت معشوق کشند!!


عاشقان بدبختند!!!


پست بعدی برداشتی است کاملا متفاوت از


عاشقی که در خرداد88 سرودم...

[ چهارشنبه 5 مرداد1390 ] [ 13:31 ] [ محمد صالح زارع ]
من برای تو شدم الاکلنگی آهنین


ماندم این پایین که تو بالا بمانی نازنین!


گرچه بی رحمانه میخندی به پایین ماندنم


مرگ بر من باد اگر بگذارمت روی زمین...

[ یکشنبه 2 مرداد1390 ] [ 11:25 ] [ محمد صالح زارع ]

ای علمداری که دستت بوسه گاه مرتضاست


افضل الاعمال حیدر بوسه بر دست شماست


اقتدا بر مرتضی کردند جمع اهل بیت


دست توسرشار از عطر نسیم بوسه هاست


بوسه بر دست تو طعم بوسه بر قرآن دهد


دستهایت آیه های سفره دار هل اتاست


امتیاز بوسه بر دست تو، دست فاطمه است


چونکه مَس آیه تطهیر پاکان را سزاست


صف کشیدند انبیا تاکه خدا رخصت دهد


بوسه بر دستت زنند ، این آرزوی انبیاست


گر خدا قسمت کند یک بوسه بر دستت زنیم


ما و نسل ما خدائی تا ابد حاجت رواست


ای که در سجده دو دست و صورتت بر روی خاک


باعث گرمی بازار مناجات خداست


ای که ساعتها میان سجده می گفتی خدا


بنده ای کوچک به درگاه تو گرم التجاست


تا که دست تو به سوی آسمان می شد بلند


حق ندا می داد وقت استجابت بر دعاست


پینه پیشانی ات العفو گو تا محشر است


اشک تو آمرزش ما بندگان پرخطاست


ای که می دادی قسم حق را به نام فاطمه


خاک نخلستان زاشک جاری تو با صفاست


حیف باشد گر فقط از خوشگلی ات دم زنیم


کمترین مدح تو گفتن از رخ و از چشم هاست


گرچه یوسف را خدا از صورت تو خلق کرد


حسن صورت شمه ای از سیرت تو باوفاست


در اطاعت بهترین و در عبادت برترین


دست و چشم تو مطیع پادشاه کربلاست


می توانستی به هم ریزی تمام خصم را


لیک گفتی امر،امر زادهء خیرالنساست


ای برادر بر امامین و عموی نُه امام


عَمّی العباس ذکر دائم آل عباست


مایقین داریم هنگام فرج ای ذوالعلم


بیرق صاحب زمان بر دوش تو صاحب لواست


فوق ایدیهم یداللهی که فرموده خدا


وصف دست توست که بالاترین دستهاست


حضرت سقا مه هاشم، تماشای رخت


کاشف الکرب حسین و زینبین و مجتباست


لقمه لقمه از غذای روز تاسوعای تو


ارمنی گیرد شفا چون سفره ات دارالشفاست


برعلی سوگند ای حیدر جمال علقمه


روز تاسوعای تو روز غدیر کربلاست


روز تاسوعا حوائج را برآورده کنیم


چون که عاشورا فقط هنگامه شور و عزاست


مادرت ام الفضائل حضرت ام البنین


فاطمه است و دومین همسنگر شیر خداست


مادرِقامت رشید چار سردار رشید


مادر رزمندگان جبهه ی کرب وبلاست


مرتضی خواهان او شد از دعای فاطمه


گوهری نایاب بود و قدردانش مرتضاست


در مدینه می نماید مادری بر زائران


دست پخت فاطمه از دستِ او خوردن بجاست


در فراق قبر زهرا، تربت ام البنین


در مدینه باعث آرامش دلهای ماست


روزگاری که شود آباد گلزار بقیع


بیت سقاخانه ی ام البنین آنجا بپاست


ای برادرهای تو باب الحوائج بر همه


شیعه حتی غافل از این حلقه مشکل گشاست


مادرت وقت سفر فرمود بر اخوان تو


پاسداری از حریم دخت زهرا باشماست


همچو پروانه به گِرد محملش حلقه زنید


لحظه ای گر دور باشید از حریم او خطاست


این وصیت تا به شهر شام هم پایان نداشت


دید زینب چار سر بر گِرد او حیدر نماست

. یَل به آن گویند که پشتش نیاید بر زمین


تو به صورت بر زمین افتاده ای زهرا گواست...


***جواد حیدری***

[ چهارشنبه 15 تیر1390 ] [ 13:42 ] [ محمد صالح زارع ]
در برت اِستاد موسى با عصا


از دمت بیمار عیسى مى ‏شود


گر بگیرى لحظه ‏اى از رخ نقاب


یوسف از شوقت زلیخا مى ‏شود


چون تو را باب‏الحوائج خوانده ‏اند


هر گره با نام تو وا مى ‏شود


حك شده بر نخل ها با خون تو


علقمه میقات زهرا مى ‏شود


اى پناه ما سوى از بعد تو


تكیه‏ گاه عالمى تا مى ‏شود


اى به تو چشم امید عالمین


سیدى یا كاشف‏ الكرب الحسین


باز روى دستهاى بوتراب


آفتاب آمد دلیل آفتاب


با تپشهاى دل زهرائیت 


عشق را انداختى در التهاب


اى دل زینب به سیماى تو خوش


ذكر لبهاى رقیه وقت خواب


اى امید خیمه‏ هاى سوخته


  اى تمام آرزوهاى رباب...

شاعر:استاد سازگار

[ چهارشنبه 15 تیر1390 ] [ 13:35 ] [ محمد صالح زارع ]

مسیح بر فلک و مرتضی علی به تراب

دلم زآتش این غصه بود بسکه کباب


سؤال کردم از این ماجرا زپیر خرد

 چو غنچه لب به تکلم گشود و داد جواب


که قدر هر دو به میزان عدل سنجیدند

 علی گرانتر از او بود در همه ابواب


بماند کفه ی میزان مرتضی به تراب

 به آسمان چهارم مسیح کرد شتاب


مسیح کفه ی خورشید را گرفته به کف

به جستجوی علی هست تا به یوم حساب

[ چهارشنبه 25 خرداد1390 ] [ 12:12 ] [ محمد صالح زارع ]

 

«بدر» یادش مانده آن روزی که می‌لرزاندی‌ اش

آن رجزهایی که می‌خواندی و می‌ترساندی‌ اش

ذوالفقارت شکل «لا» با دسته‌ای کوتاه بود

«لا اله» آن روز در دستان «الا الله» بود

«لا اله» آن روز جز سودای «الا هو» نداشت

رویِ حق ـ بی تیغِ تو ـ بالای چشم، ابرو نداشت

تیغ را بالا که بردی، آسمان رنگش پرید

تا فرود آمد، زمین خود را کمی پایین کشید

«حمزه» یک چشمش به میدان چشم دیگر سوی تو

تیغ را گم کرده است از سرعت بازوی تو

ذوالفقار آنگونه با سرعت به هر کس خورده است

مدتی مبهوت مانده تا بفهمد مرده است

خشمِ تو از رعدِ «یا قهّار» و «یا جبّار» بود

بعد از آن بارانِ «یا ستّار» و «یا غفّار» بود

بعد از آن باران، عجب رنگین کمانی دیده‌ام

دیده‌ام نورِ تو را، از هر طرف چرخیده‌ام

در ازل خندیدی و دامن کشیدی تا ابد

من تو را باور کنم یا «ما لَهُ کفواً احد»

خطبه‌های ناتمامت را بیا کامل بگو

بی الف، بی نقطه، اصلا بی حروف از دل بگو

ساقی شیرین زبان! حالا که خامند این لغات

این تو و این: فاعلاتن فاعلاتن فاعلات

در دلم «قد قامتِ» عشقت قیامت می‌کند

قصه‌ام را «بشنو از نی چون حکایت می‌کند»

بازهم حس می‌کنم حوض دلم دریا شده‌است

مثل این که «یا علی» هایم صد و ده تا شده است

«ما رَمَیْتِ» تیر تو زیباست، بر دل می‌زنی

چون که از دل می‌زنی، یک راست بر دل می‌زنی

تیر شعری می‌زنم اما هدف در دست توست

پادشاها! مُهر ایوان نجف در دست توست...

[ چهارشنبه 25 خرداد1390 ] [ 8:53 ] [ محمد صالح زارع ]

غم که می آید در و دیوار شاعر می شود

در تو این زندانی رفتار شاعر می شود

می نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی

خط کش و نقاله و پرگار  شاعر می شود

تا چه حد این حرفها را می توانی حس کنی

حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می شود

تا زمانی با توام ، انگار شاعر نیستم

از تو تا دورم ، دلم انگار شاعر می شود

باز می پرسی چطور اینگونه شاعر شد دلت ؟

تو دلت را جای من بگذار ،شاعر می شود

گرچه می دانم نمی دانی چه دارم می کشم

از تو می گوید دلم هر بار شاعر می شود...

[ دوشنبه 26 اردیبهشت1390 ] [ 12:50 ] [ محمد صالح زارع ]

صدای پچ‌ پچِ غم… خواب من به هم خورده است
دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است

صدای پچ‌ پچِ غم… هیس! هیس! ساکت باش
سکوت، در دلِ بی‌تاب من به هم خورده است

تو قابِ عکس مرا دیده‌ای، نمی‌دانی
نشاطِ چهره‌ی در قابِ من به هم خورده است

غم تو را نسرودم وگرنه می‌دیدی
که وزن، در غزلِ ناب من به هم خورده است

هجای چشم تو را وزن‌ها نمی‌فهمند
دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است!!

[ سه شنبه 13 اردیبهشت1390 ] [ 10:19 ] [ محمد صالح زارع ]

باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا

جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا

وقتی نگاه من  به تو افتاد، سرنوشت

تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا

روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای

سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا

افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت

فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا

کم‌کم زمانه داشت به هم می‌رساندمان

در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا

تا آفتاب زد همه جا تار شد برام

دنیا چه‌قدر سرد و کسل بود و ما دو تا،

از خواب می‌پریم که این ماجرا فقط

یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا

[ دوشنبه 5 اردیبهشت1390 ] [ 10:0 ] [ محمد صالح زارع ]
در مکتب عشق سمبلیک است لبت

زیبا و قشنگ و ناز و شیک است لبت

از وسعت نقشه ی تنت فهمیدم

یک تنگه ی استراتژیک است لبت!!!

[ دوشنبه 15 فروردین1390 ] [ 12:32 ] [ محمد صالح زارع ]
بعد یک سال بهار آمده می بینی که
باز تکرار به بار آمده می بینی که

سبزی سجده ما را به لبی سرخ فروخت
عقل با عشق کنار آمده می بینی که

آنکه عمری به کمین بود به دام افتاده
چشم آهو به شکار آمده می بینی که

حمد هم از لب سرخ تو شنیدن دارد
گل سرخی به مزار آمده می بینی که

غنچه ای مژده پژمردن خود را آورد
بعد یک سال بهار آمده می بینی که


***فاضل نظری***

[ دوشنبه 8 فروردین1390 ] [ 11:30 ] [ محمد صالح زارع ]

با همین چشم‌های خود دیدم، زیر باران بی‌امان بانو!
درحرم قطره قطره می‌افتاد آسمان روی آسمان بانو

صورتم قطره قطره حس کرده است چادرت خیس می‌شود اما
به خدا گریه‌های من گاهی دستِ من نیست مهربان بانو

گم شده خاطرات کودکی‌ام گریه گریه در ازدحام حرم
باز هم آمدم که گم بشوم من همان کودکم همان، بانو

باز هم مثل کودکی هر سو می‌دوم در رواق تو در تو
دفترم دشت و واژه‌ها آهو ... گفتم آهو و ناگهان بانو ...

شاعری در قطار قم - مشهد چای می‌خورد و زیر لب می‌گفت:
شک ندارم که زندگی یعنی، طعم سوهان و زعفران بانو

شعر از دست واژه‌ها خسته است بغض راه گلوم را بسته است
بغض یعنی که حرف‌هایم را از نگاهم خودت بخوان بانو

این غزل گریه‌ها که می‌بینی آن شعر است، شعر آیینی
زنده‌ام با همین جهان‌بینی، ای جهان من ای جهان‌بانو!

کوچه در کوچه قم دیار من است شهر ایل من و تبار من است
زادگاه من و مزار من است، مرگ یک روز بی‌گمان...

[ سه شنبه 24 اسفند1389 ] [ 9:20 ] [ محمد صالح زارع ]
ناگریز از سفرم،بی سر و سامان چون باد

به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد

کوچ تا چند؟! مگر می شود از خویش گریخت

بال تنها غم غربت به پرستوها داد

اینکه مردم نشناسند تو را غربت نیست

غربت آن است که یاران ببرندت از یاد

عاشقی چیست؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر

نه من از قهر تو غمگین،نه تو از مهرم شاد

چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای

اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد...

[ سه شنبه 3 اسفند1389 ] [ 9:43 ] [ محمد صالح زارع ]
گلدسته های مرقدتان پایه های عرش

فانوس های ساحل بی انتهای عرش

بر ساحت ضریح تو انس و ملک دخیل

آیینه کاری حرمت کار جبرئیل

زوار خاکی حرمت کبریایی اند

سرگرم کار و کسب شریف گدایی اند

هرلحظه فطرس آمده پابوسی شما

طفلی همیشه مانده پرش زیر دست و پا

لاهوتیان مقلد احکام عشقتان

می خوارگان دائمی جام عشقتان

ای قبله ی نیاز سماواتیان رضا

پیر مُغان دیر خراباتیان رضا

صدها ستاره مست شراب نگاهتان

بال فرشته های سما فرش راهتان

پیغمبران ز محضرتان فیض می برند

بهر کبوتران حرم دانه می خرند

روح الامین به لطف شما دل سپرده است

او با کبوتران حرم دانه خورده است

امشب دخیل پنجره فولاد می شوم

در بیستون عشق تو فرهاد می شوم

ای نور لایزال،بگو با دلم سخن

شد بقعه ی مطهرتان کوه طور من

شیرین دهن،حدیث تو طعم عسل دهد

زیبا سخن،کلام تو عطر غزل دهد

آقا نگاهتان به گلم روح داده است

تاثیر چشم های شما فوق العاده است

من کافر نگاه اهورایی توام

مجذوب طرز خنده ی زهرایی توام

در بین پیروان تو ملحد ترین منم

زندیقی رسیده به مرز یقین منم

تا بت پرست کعبه ی خال شما شدم

زاهد ترین خلیفه ملک خدا شدم

از زیر قبه ی تو به معراج می روم

دیوانه وار در پی حلاج می روم

قرآن مقام شامخ تان را ستوده است

گنجینه ی حقایق خود را گشوده است

با گوشه چشم فاطمی خود چها کنی!

سنگ سیاه قلب مرا کهربا کنی

من از پل صراط جزا پرت می شوم

دستم اگر به روز قیامت رها کنی

آقا چه می شود که مرا در صف حساب

از لا به لای آن همه آدم سوا کنی

آقا چه می شود که شوم مَحرم و شما

من را برای دیدن زهرا صدا کنی

آقا سعادت دو جهان قسمتم شود

یک بار اگر برای غلامت دعا کنی...


[ چهارشنبه 13 بهمن1389 ] [ 14:19 ] [ محمد صالح زارع ]
نگاه گریه داری داشت زینب

چه گام استواری داشت زینب

دل با اقتداری داشت زینب

مگر چه اعتباری داشت زینب

چهل منزل حسین منجلی شد

گهی زهرا شد و گاهی علی شد

***
ندیدم زینب کبری تر از این

ندیدم زینت باباتر از این

ندیدم دختر زهرا تر از این

حسینی مذهبی غوغا تر از این

به پیش پای ما راهی گذارید

بنای زینب اللهی گذارید

***
اگر چه غصه دارد آه دارد

به پایش خستگی راه دارد

به گردش آفتاب و ماه دارد

به والله که ایوالله دارد

همینکه با جلالت سر نداده

به دست هیچکس معجر نداده

***
پس از آنکه زمین را زیر و رو کرد

سپاه کوفه را بی آبرو کرد

به سمت کربلا خوشحال رو کرد

کمی از خاک را برداشت بو کرد

رسیدم کربلا ای داد بی داد

حسین سر جدا، ای داد بی داد

***
چهل روز است گریانم حسین جان

چو موی تو پریشانم حسین جان

چهل روز است می خوانم حسین جان

حسین جانم حسین جانم حسین جان

تویی ذکر لبم الحمدلله 

حسینی مذهبم الحمدلله

***

همین جا شیرخواره گریه می کرد

رباب بی ستاره گریه می کرد

گهی بر گاهواره گریه می کرد

گهی بر مشک پاره گریه می کرد

خدایا از چه طفلم دیر کرده؟

مرا بیچاره کرده، پیر کرده

***
همین جا دور اکبر را گرفتند

ز ما شبه پیغمبر ما را گرفتند

ولی از من دو دلبر را گرفتند

هم اکبر هم برادر را گرفتند

"به تو گفتم که ای افتاده از پا

ز جا بر خیز ورنه معجرم را...

***
همین جا بود که سقای ما رفت

به سمت علقمه دریای ما رفت

پناه عصمت کبرای ما رفت

پی او گوشواره های ما رفت

فقط از علقمه یک مشک برگشت

حسین بن علی با اشک برگشت

***
همین جا بود که دلها گرفت و ...

کسی روی تن تو جا گرفت و ...

سرت را یک کمی بالا گرفت و...

همین که بر گلویت خنجر آمد

صدای ناله ی زهرا در آمد

***
همین جا بود الف را دال کردند

تنت را بارها پامال کردند

ته گودال را گودال کردند

تو را با سم مرکب چال کردند

اگر خواندم قلیلت علت این بود

که یک تصویری از تو بر زمین بود

***
تو ماندی و کبوتر رفت کوفه

تو را کشتند و خواهر رفت کوفه

خودم در راه و معجر رفت کوفه

چه بهتر زودتر سر رفت کوفه

وگرنه دردها می کشت مارا

نگاه مردها می کشت ما را

***
بهاری داشتم اما خزان شد

قدی که داشتم بی تو کمان شد

عقیق تو به دست ساربان شد

طلای من نصیب کوفیان شد

خبر داری مرا بازار بردند

میان مجلس اغیار بردند

***
همین جا بود افتادند تن ها

همین جا بود غارت شد تن ها

تمامی کفن ها، پیرهن ها

بدون تو کتک خوردند زن ها

همین جا بود گیسو می کشیدند

 هر سو دخترانت می دویدند

***
همین جا بود تازیانه باب گردید

رخ ما در کبودی قاب گردید

ز خجلت خواهر تو آب گردید

که معجر بعد تو نایاب گردید

سکینه معجر از من خواست اما

خودم هم بودم آنجا مثل آنها...

***
ز جا برخیز غمخواری کن عباس 

دوباره خیمه را یاری کن عباس

برای عزتم کاری کن عباس

علم بردار علم داری کن عباس

سکینه می کند زاری ابالفضل

چه قبر کوچکی داری ابالفضل

[ چهارشنبه 6 بهمن1389 ] [ 14:51 ] [ محمد صالح زارع ]
اصلا حسین جنس غمش فرق می کند

این راه عشق پیچ و خمش فرق می کند

اینجا گدا همیشه طلبکار می شود

اینجا که آمدی کرمش فرق می کند

شاعر شدم برای سرودن برایشان

این خانواده محتشمش فرق می کند

"صد مرده زنده می شود از ذکر یاحسین"

عیسای خانواده دمش فرق می کند

از نوع ویژگی دعا زیر قبه اش

معلوم می شود حرمش فرق می کند

تنها نه اینکه جنس غمش جنس ماتمش

حتی سیاهی علمش فرق می کند

با پای نیزه روی زمین راه می رود

خورشید کاروان قدمش فرق می کند

من از حسین منی پیغمبر خدا

فهمیده ام حسین همش فرق می کند...

[ دوشنبه 27 دی1389 ] [ 11:41 ] [ محمد صالح زارع ]
می ریخت لاله لاله غم از عرش محملش

هردم رسید تا سر بابا مقابلش

چشمان نیمه جان و غریبش گواه بود

در آتش فراق پدر سوخت حاصلش

هر لحظه در تلاطم طوفان طعنه ها

چشمان غرق خون عمو بود ساحلش

چشمش برای دیدن بابا رمق نداشت

از بس که شد محبت این قوم شاملش!

از لطف دست سنگی یک شهر حرمله

کم کم شبیه فاطمه می شد شمایلش

روی کبود و موی سپید ارث مادریست

وقتی سرشته از غم زهرا شده گلش

جانش رسید بر لبش از دست خیزران

آخر چه کرد طعنه آن چوب با دلش

از نحوه شهادت او عمه هم شکست

تا دید داغ تشت طلا بوده قاتلش

او هرگز از کبودی بال و پرش نگفت

غساله گفت یک سر مو از فضائلش!!

دستان کوچکش که ضریح اجابت است

دل بسته بر کرامت او چشم سائلش...

[ دوشنبه 20 دی1389 ] [ 10:28 ] [ محمد صالح زارع ]

عمر مرا بپاي محرم گذاشتند

بر دست من حناي محرم گذاشتند  


 مارا سند زدند براي حسينيه

بردوش ما عباي محرم گذاشتند 

                               

روز ازل ملائكه با رخصت از خدا

بايكدگر بناي محرم گذاشتند

                                    

بوسيدن ضريح امام غريب را

در رزق بچه هاي محرم گذاشتند

                               

هر لذتي كه بود زقلبم گرفته شد

جايش فقط عزاي محرم گذاشتند

                               

مي گفت مادرم كه شفاي مريض را

در مزه غذاي محرم گذاشتند 

                                   

نام مرا شبي كه به اين عالم آمدم

بيتاب روضه هاي محرم گذاشتند  

                           

عشقُ جنونُ مستيُ ذكرُ سرشك را

عمريست درهواي محرم گذاشتند 

                            

دست مرا همين كه به اين هيئت آمدم

دربين دستهاي محرم گذاشتند 

                               

اين وحي اشك را كه زجبريل گريه است

بر ديده درحراي محرم گذاشتند 

                             

زيباترين نواي بهشتي ناب را

بر سبك نوحه هاي محرم گذاشتند

                         

بار عزاي زينبُ ارباب را ازل

بر روي شانه هاي محرم گذاشتند

                          

اين اسبها كه سرخي نعلش مشخص است

پا روي مجتباي محرم گذاشتند 

                            

روز دهم كه فاطمه ها بي پسرشدند

شمشير بر قفاي محرم گذاشتند 

                            

رأس به خون نشسته خورشيدُ ماه را

بالاي نيزه هاي محرم گذاشتند...

[ دوشنبه 6 دی1389 ] [ 9:29 ] [ محمد صالح زارع ]
گم میشویم تا که تو پیدایمان کنی

نوکر شدیم تا که تو آقایمان کنی

شاید دلت به حال دل ما بسوزدو

فکری برای روز مبادایمان کنی

ما یک برات کرب و بلا لای پوشه ایم

ساکت نشسته ایم تو امضایمان کنی

چیزی ز شاه بودن تو کم نمیشود

در بین نوکرانت اگر جایمان کنی

ما زیر بار منت عیسی نمیرویم

کور آمدیم تا که تو بینایمان کنی

مارا هدف ز نوکری ترفیع رتبه نیست

مجنون نمیشویم که لیلایمان کنی

من آن نیم که جامی یوسف رها کنم

پرهیز کن از این که زلیخایمان کنی

چندیست مرده ام ز انفاس قدسیت

اصلا بعید نیست مسیحایمان کنی

حتی غزل تغزلتان را بیان نکرد

باید عنایتی به غزلهایمان کنی

بی جزبه عصا که به جایی نمیرسم

یک جزبه کن که حضرت موسایمان کنی

نیزه مگر چه داشت که لبهای من نداشت

یک لب بده که حل معمایمان کنی...

[ سه شنبه 16 آذر1389 ] [ 14:4 ] [ محمد صالح زارع ]
سلام من به محرم،به خیمه های قشنگش

به اشک مهدی زهرا،به غصه ی دل تنگش...

[ سه شنبه 16 آذر1389 ] [ 13:44 ] [ محمد صالح زارع ]
چند روزیست هوای دل من همچون شهر،

سخت آلوده شده.

یا حسین(ع)

چشم امید به باران شب اول ماهت دارم.

تا که زنگار ز دل پاک کنم،

و سپس پیرهن مشکی احرام به تن،

مُحرِم ماه محرَم گردم...

[ دوشنبه 15 آذر1389 ] [ 14:14 ] [ محمد صالح زارع ]
این جمعه ها که ختم به مختار میشود

بدجور دلم طالب دلدار میشود

ای منتقم بیا که به عالم خبر دهیم

شیعه عزیز،هرچه جز او خار میشود...

[ دوشنبه 8 آذر1389 ] [ 10:54 ] [ محمد صالح زارع ]
این قدر خیالهای بیهوده نباف

ماییم و دوخط رباعی و یک دل صاف

در آیینه دلم به جز عکس تو نیست

شک داری اگر بیا دلم را بشکاف...

[ یکشنبه 7 آذر1389 ] [ 8:38 ] [ محمد صالح زارع ]
درباره وبلاگ

غرض نقشی است کز ما باز ماند
که هستی را نمیبینم بقایی..

یا شعر من لاشعر له...
امکانات وب
مرجع خریدفروش صنعتی بک لینک فا